بدآموزي

:)

حالا كه 35 ساله هستم اعتماد به نفس بيشتري دارم. وقتي توي جلسه مي نشينم با چار تا آدم كله گنده، از حرف زدن نمي ترسم.حالا دارم توانايي هايم را باور مي كنم و عادت مي كنم كه توانايي هايم را باور كنند. حالا پخته شدنم را مي فهمم. حالا دوستان زيادي دارم با سن و سال مختلف، شخصيت هاي مختلف، مليت هاي مختلف و كاربردهاي مختلف!

غير از اينها، چيز زيادي طي اين سالها توي من عوض نشده است.

 

اينجا ديگر نمي توانم بنويسم. دوست ندارم موقع نوشتن ملاحظه ي آدمها را بكنم. در واقع از اينكه حواسم به حرف زدنم باشد، بدم مي آيد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 13:38  توسط   | 

چيزايي كه يادم مياد-1

خب دوره اي كه رفته بودم هيچ ربطي به من و رشته م نداشت. من ثبت نام كرده بودم اونا هم پذيرفته بودند. حتا پول هم داده بودند. هفته ي اول يه استادي داشتيم كه بهمون گفت مشكلات استفاده از موبايل براي پيرمردها و پيرزن ها رو بررسي كنيم و راه حل پيدا كنيم. بعد بايد هر گروه روي يه مقواي A0 يك روزنامه ديواري طوري درست ميكرد و اينها رو توش نشون مي داد. كلي هم مجله ي قديمي و جديد و چسب و كاغذ رنگي و ماژيك و فيلان گذاتشته بود وسط كلاس كه استفاده كنيم. جوري تقسيممون كرده بود كه توي هر گروه از هر كشور بيشتر از يك نفر نباشه. كلاس خنده داري بود. روزنامه ديواري هامون رو درست كرديم و چسبونديم به تخته سياه و عكس يادگاري گرفتيم و تمام. كلاس براي من يه كم لوس و بي مزه بود اما بقيه خيلي جدي و خوشحال كار مي كردند. شايد هم آدم توي سي و چار سالگي براي همچين كلاسايي زيادي بزرگه. ميانگين سني كلاس غير از من 22 سال بود.

كلاس بعدي مربوط به باطري قلب و قلب مصنوعي و اينا بود. اين يكي ديگه هيچ رقمه ربطي به من نداشت. روز اول از كلاس در رفتم و دوچرخه م را برداشتم و رفتم سمت دريا. توي جاده ي ساحلي براي خودم مي رفتم و كيف مي كردم. ظهر يه رستوران دريايي پيدا كردم و ماهي مفصلي خوردم. سالاد بوفه و يه پرس گنده ماهي و سيب زميني نيم پخته نيم سرخ كرده با چاي و نبات! و بيسكوئيت، همه ش 16 يورو. قيمتها آدمو ذوق زده مي كردند.  

فردا رفتيم آزمايشگاهي كه يه جسد مصنوعي روي تخت بود و يك اسكلت كنار ديوار. استاد حرف مي زد و بچه ها اسكلت رو به ژستاي مختلف در مي آوردن. شال و سيگار و كلاهمون رو از اين ور و اون ور آزمايشگاه دست به دست مي داديم كه باهاش اسكلت رو تزئين كنن. طبعن هيچي از موضوع بحث نفهميدم. اما مجبور بودم امتحان بدم. شدم D.  يكي بدتر از من بود كه شده بود F. تخمم هم نبود.

هفته ي دوم استاد پرحوصله ي پرحرفي داشتيم كه قرار بود طراحي توليد و خلاقيت در طراحي و اين چيزا رو درس بده. لامصب علاقه ي زيادي هم به ايران داشت. هر روز بايد يكي يكي مي رفتيم پاي تخته و لغتي كه مربوط به اون روز بود رو به زبون خودمون و با تلفظ انگليسيش مي نوشتيم. يه روز فرهنگ، يه روز توليد، يه روز امتحان و.... روز اول فرهنگ رو با خط ناز و عشوه اي و پيچ و خم دار خودم نوشتم. بعد كه آمدم نشستم ديدم چه چيز گهي از آب دراومده. دفعه هاي بعدي خيلي صاف و صوف و كتابي مي نوشتم. در مورد هر چي حرف مي زد گريزي مي زد به ايران. من دوست نداشتم. بعضي وقتا خدا خدا مي كردم اين سوال رو از من نپرسه. تو كشور شما مردم ترجيح ميدن بچه شون دختر باشه يا پسر؟ تو كشورتون چه حسي به پليس دارين؟ ازشون مي ترسين يا دوستشون دارين؟ برنامه ي بلند مدت دارين يا نه؟ واسه چند سال؟ و خيلي سوالاي ديگه كه نمي دونستي بايد راستشو بگي يا نه؟ معذب بودم. خيلي. يك روز هم هر كس بايد كشورش را به بقيه معرفي مي كرد. ما سه نفر بوديم. اون دوتا يه پاورپوينت قلمبه سلمبه اي جور كردن از ايران عهد بوق تا الان. سه تايي رفتيم وايساديم جلوي كلاس كه پرزنت كنيم مثلن. من كلن ساكت بودم. از توضيح فرهنگ و تاريخ چند هزارساله و اينا كلن بدم مياد. تهش سوالاي دانشجوها رسيد به اينكه چرا تو كشورتون اونجوري لباس مي پوشين و واقعن شما آبجو ندارين تو ايران و اينا!

هفته ي سوم رو كلن در رفتم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 17:6  توسط   | 

نوشابه زرد می خوری یا سیاه؟

یه بویی هست که منو همیشه منو پرت می کنه به گذشته. مخلوطی از بوی تند دود اسفند و عطر زنونه. بوی مخصوص عروسیهای قدیمی. حتا نمی دونم دقیقن مال چه سالهایی بودن. حکمن زمان جنگ. عروسی هایی توی دو تا خونه ی جدا. زنونه و مردونه. همه تو هم، تو هم، روی زمین می شِستن. اون وسط یه ریزه جا بود واسه رقصیدن. یه وقتایی حتا انگار ضبط  و نواری هم در کار نبود. دایره ای (که البته بهش داریه می گفتن) یا قابلمه یا سطل نقش ارکستر رو بازی می کرد و ملت با ریتم تندش می رقصیدن. بعد واجب بود که به حد مرگ به هم اصرار کنن که پاشن برقصن. موقع پذیرایی که می شد کلی بشقاب ملامین که توش بسته به فصل مثلن یکی دو تا شیرینی زبون یا پاپیون و یه سیب و خیار و نارنگی یا پرتقال با یه کارد مزخرف میوه خوری بود، بین ملتی که روی فرش نشسته بودن پخش می شد. یه چند تا نمکدون بی ریخت مزخرفم بین جمعیت پخش می شد که باید دست به دست می شد تا همه حتمن خیاراشون رو با نمک بخورن.

موقع شامم ملت باید خودشونو جمع و جور می کردن تا دو سه تا سفره ی دراز مسجدی پهن بشه و برای هر نفر یه بشقاب چلو کباب کوبیده (اگه طرف بزرگسال بود دو سیخ کباب کوبیده و اگه بچه بود یه سیخ، این یه مورد رو به زرت قاطع می گم) یا چلو مرغ و قاشق چنگال و یه شیشه کانادا یا نوشابه سیاه که کنار بشقاب روی سفره می خوابوندش میگذاشتن. بعدن که نی نوشابه اختراع شد، نی رو میزاشتن توی نوشابه و دیگه نمی خوابوندش کنار بشقاب. پولدارترا ماستم میدادن. بعضیا هنوز غذاشون تموم نشده آقاشون میومد دم در صداشون می کرد که پاشن برن. خلاصه بعد از غذا کلن مجلس تموم می شد. مردا گمونم مجلسشون غیر از خوردن و حرف زدن چیز خاصی نداشت. دخترای جوون تو کف این بودن که حالا امشب عروس و دوماد چیکار می کنن و چی می شه و اینا. کوچیکترام یا داشتن پز لباس عروسای مسخره شون رو به هم می دادن یا چه میدونم اون وسطا دنبال هم می دویدن. توی بیشتر این مدت بوی تند دود اسفند و عطر زنونه میومد.

حالا امروز که رسیدم خونه همینجوری رفتم کمی اسانس ریختم توی این چیزی که خودمم اسمشو نمیدونم و وارمرشو روشن کردم. یه بوی عطر خوش زنونه ای داره. بعد از اونجایی که همکارم اصرار شدید کرده بود که واسه خودم اسفند دود کنم که چشمم نزنن ( اگه بدآموزی رو دیده باشین می فهمین که چه تیکه ایه و واقعن لازمه که مواظب باشه چشم نخوره)، یه چس مثقال اسفند ریختم تو اسفند دود کن و گذاشتم رو گاز. بوی عطر و اسفند که قاطی شد پرت شدم وسط یه عروسی که اون سالهای اول جنگ رفته بودیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 19:57  توسط   | 

خودشناسي در محل

حتم بدانيد بداموزي يك زماني مرد عرب ثروتمند عياشي بوده است.

اين را ديشب كشف كرده است. به جزييات كاري نداشته باشيم بهتر است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 10:21  توسط   | 

این روزها جوجه رنگی می فروشند

بدآموزی.... هم آدم است دیگر. گاهی دلش برای خود سالهای دورش تنگ می شود. گاهی این ملغمه ی چند شخصیتی آزارش می دهد. گاهی از فیلم بازی کردن خسته می شود. گاهی یادش می رود کدامیک از این همه نقش، خود خودش است. گاهی فراموش می کند کجا کدام نقش را بازی کرده و خرابکاری می کند. خسته است. از این همه انرژی که صرف می کند تا هر نقشی را به خوبی اجرا کند. بدآموزی.... همچنان امیدوار است که یکی روزی همه ی این نقشها را دور می ریزد و از شر سنگینی شان بر روی دوشش خلاص می شود. بدآموزی.... پدیده ای ست که همزمان معصوم، محجوب، دوست داشتنی، بخشنده، قابل اعتماد، آرامبخش، حساس و البته رذل، دریده، نفرت انگیز، بی تفاوت، بی اعتقاد و خیانتکار به نظر می رسد. هرزه و سواستفاده چی را هم خودتان اضافه کنید. اینجا می دانید که خانواده رد می شود. چند تایی هم آشنا هستند که ممکن است سری به اینجا بزنند. بهتر است که آدم همه چیز را عیان نکند. البته که لعنت خدا بر ایشان باد که باعث می شوند آدم لال از دنیا برود.
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 23:10  توسط   | 

بدآموزی و ام.اس.

حس ميكنم دارم ام اس مي گيرم. سمت راست بدنم دو هفته س كه خوابه؟ مثل وقتي كه پاي آدم خواب ميره و داره گز گز ميكنه. حالا همه ي سمت راست بدن من اينجوريه. يني بايد برم دكتر؟

حس ژانگولربازيم باز گل كرده. رفتم يه لباس زمستوني خوشگل براي مرحوم همخونه اي سابق گرفتم كه واسه تولدش پست كنم ينگه دنيا. بسته كه به دستش برسه حكمن كلي مراسم گريه زاري داره. از بدآموزي انتظار يه همچين حركت احساسي و عاطفي رو نداره.

توي محله ي ما هيچ خبري از عاشورا تاسورا نيست. نه هياتي نه سر و صداي زنجير زني و طبلي، هيچي! يه كم عجيبه برام. با اين اوصاف احتمالن از غذاي نذري هم خبري نيست. محله س داريم؟!

ديشب، بعد از گذشت بيست و يك روز از ماه آذر، بالاخره احساس كردم كه خونه كمي سرد شده.  این بود که شومينه رو راه انداختم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 9:17  توسط   | 

این روزهای دوست داشتنی سرد!

فصلهاي سرد سال را دوست دارم. حالا البته مدتي است كه هر سال از اينور و آنورشان مي زنند و به تابستان اضافه مي كنند. گرمايي هستم، خيلي زياد. جنوب كه بودم خوبي اش اين بود كه توي اتاقم تنها بودم و همه ي سال كولر گازي اتاقم رشن بود مگر اينكه يك چند روزي سرما خورده باشم و به كولر بدبخت مرخصي داده باشم. خانه ي خودمان هميشه از گرما شكايت داشتم. يكي دو سال آخر اتاقم را ازم گرفته بودند، بنابراين نمي توانستم مثل قديم موقع خواب پنجره ي كنار تختم را يك كمي باز بگذارم و از گرماي بخاري و پتو و خنكاي هواي بيرون و بوي برف! لذت ببرم. مرحوم همخانه م هم سرمايي بود و يكي از معدود اختلافاتي كه ما در زندگي مشتركمان داشتيم همين گرما سرماي خانه بود. ساختمان شوفاژ داشت و اگر همه ي رادياتورهاي خانه را مي بستي بخاطر لوله هاي آبگرمي كه اينجا و آنجا از زير پايت رد مي شد خانه گرم گرم بود. بيشتر شبها بعد از اينكه مي رفت توي اتاقش بخوابد، خيلي آرام رادياتورها را مي بستم و يك كمي پنجره را باز مي كردم، بايد يادم مي ماند كه صبح قبل از بيرون رفتن پنجره را ببندم كه جيغش درنيايد.

 من توي گرما نمي توانم بخوابم. نور، سر و صدا، جديد بودن جاي خواب ، سرما و ناراحت بودن رختخواب هيچكدام مانع از خواب خرسي من نمي شود اما كافي ست كه هوا گرم باشد يا مثلن توي تابستان صداي دلنواز كولر يا يك نسيم مختصر توي گوشم نباشد، آن موقع است كه خواب رفتن برايم سخت مي شود و عصبي مي شوم و صبح از دنده چپ بلند مي شوم.

اينجا كه آمده ام شوفاژ نداريم، خانه ي من فقط يك شومينه توي هال دارد و هيچ چيزي توي اتاق خواب. از صاحبخانه قبلي پرسيده بوديم كه شومينه براي همه ي خانه كافي ست؟ و جوابش مثبت بود. راست و دروغش با خودش. البته آنها چار تا آدم گنده بودند كه توي اين خانه زندگي مي كردند و به نظرم نفس خودشان براي گرم كردن اين چس مثقال جا كافي بود.

دو سه روز است كه هر چار پنجره خانه كه اغلب باز بودند را بسته ام. آب كولر را ولي هنوز خالي نكرده ام. غروب كه مي رسم خانه طبق عادت لباسهايم را عوض مي كنم و با يك زير پوش و شلوارك مي گردم. دو شب است كه نيم ساعت بعد از پوشيدن لباسهاي هميشگي م احساس مي كنم كمي سرد است، اين است كه يه پيراهن آستين كوتاه روي زيرپوش مي پوشم، بدون اينكه دگمه هايش را ببندم. يعني هنوز آنقدرها هم سرد نيست. بعد خاصيت اين روزهاي سرد اين است كه بيشتر هوس مي كنم برم توي آشپزخانه و تصميم بگيرم كه يك چيزي درست كنم. سالاد خوري عصرانه م جايش را به قهوه با شير و يا شيركاكائوي داغ مامان دوز داده است. بعد كه مي بينم گرماي آشپزخانه لذت بخش است، هوس مي كنم كه براي ناهار فردا يك چيزي درست كنم و البته همان موقع است كه گه گيجه مي گيرم بس كه آشپزي از من دور شده است توي اين سالها. ماكاروني، برنج ساده با يك خورشت آماده كنسروي، دلمه اي كه مامان فرستاده و هنوز توي فريزر است، سوپ آماده يا نودل كه با اضافه كردن هزار تا چيز تبديل به سوپ واقعي خوشمزه مي شود، سالاد تن ماهي و لوبيا چيتي.... آها اين آخري خوب است. يك جايي نوشته بود كه بايد چند وقت يك بار ماهي تن خورد. كنسرو لوبيا هم كه صد سال است توي اين كابينت دارد خاك مي خورد، بل اخره بايد بخورمش ديگر، دست و بالم هم توي اين كابينت باز مي شود! اينست كه قبل از خوردن شير كاكائوي داغ دو تا سيب زميني توي قابلمه مي گذارم تا بپزد. بعد مي روم سر يخچال، هويج، فلفل دلمه اي زرد و نارنجي و قرمز و سبز،گوجه، كاهوي پيچ، خيار.... اي بابا اين خيار ها را همين چند روز پيش گرفته بودم. پوست همه شان ليز شده است. مي اندازمشان دور و شيشه خيار شور را از يخچال بيرون مي آورم. حالا ماگ به دست مي روم توي هال و دي وي دي پلير را روشن مي كنم و يك دانه كوكي (كه دوستم برايم از رشت آورده) مي خورم و هي فكر مي كنم كه امشب زبان بخوانم يا دو صفحه به پايان نامه ام اضافه كنم يا الفباي اسپانيايي را حفظ كنم؟ درست مثل ديشب و پريشب وقتي براي هيچكدامشان باقي نمي ماند. سالادم را با حوصله و دقت درست مي كنم. يك ظرف زيتون با گلپر و رب انار هم تنگش مي گذارم براي فردا و مي روم كه زير پتوي سردم كه چند دقيقه اي طول مي كشد تا گرمايش لذت بخش شود، بخوابم. صبح بايد ساعت شيش بيدار شوم، پنج دقيقه اي زير پتو بيدار بمانم، بعد بروم دوش بگيرم و وقتي از حمام بيرون مي آيم كه حوله را دورم بپيچ از سرما مور مور شوم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 7:22  توسط   | 

آن سالها-2

داشتم مي گفتم. آن موقع ها من همه اش از اينكه خانواده ي به اين پر جمعيتي داريم خجالت مي كشيدم. دوست داشتم كه مثلن دو تا بچه بوديم. من و خواهر بزرگم، البته گاهي به جاي خواهر اولي، سومي يا چارمي را جايگزين مي كردم، بستگي به اين داشت كه آن روز با كدامشان دعوا كرده باشم يا مثلن كدامشان توي يك دعوايي طرفداريم را كرده باشد. خانواده هايي كه فقط دو تا بچه داشتند به نظرم خيلي آدمهاي خوب با شعوري بودند. مي بينيد؟ يك بچه ي ريغماسي هم آن روزها مي فهميد كه دو بچه كافي ست و اين مردك نمي فهمد. بهرحال، سالهاي آخري كه هنوز توي آن شهر بوديم خواهر بزرگم(ل) اواخر راهنمايي بود و من اواخر دبستان، سومي(س) هم فكر كنم تازه رفته بود مدرسه، چهارمي هم كه گفته بودم ريغويي بيش نبود. شروع مدرسه رفتن براي هيچكدام از ما ترس و وحشت و هيجان نداشت، آنقدر كه با مامان رفته بوديم مدرسه و معلم هايمان را ديده بوديم. همه مان درس خوان بوديم، حالا آن يكي ها آرام تر و سر بزير تر، من سر به هواتر و شلخته تر. ل دختر لاغروي درازي بود كه ماه به ماه قدش بلندتر مي شد و عشق رانندگي بود. با بابا مي رفتند يك جاي خلوت شهر كه تمرين رانندگي كند، من دختر نسبتن لاغر سياهي بودم كه به جاي ماشين عاشق دوچرخه سواري بودم  و دوچرخه ي ل را كه برايش كوچك بود بر مي داشتم و با پسرهاي همسايه مي رفتيم بازي و س دختر سفيد تپل شكمويي بود كه خوردن و خاله بازي كردن بهترين تفريحش بود. آن سالها اينجوري بود كه شبهاي تابستان همه ي همسايه ها از خانه هايشان مي آمدند بيرون و دور هم بودند. ما در يكي از خيابان هاي بالاي شهر زندگي مي كرديم كه اول و آخر خيابان دو تا آبنما داشت ( يعني ما بهشان مي گفتيم آبنما). زنها معمولن دم در خانه ي يكي يا دو تا از همسايه جمع مي شدند و مردها معمولن توي چند دسته بين دو تا آبنما راه مي رفتند و حرف مي زدند. ل آن موقع ها مي رفت توي جمع هاي زنانه و دزدكي به حرفهاي خاله زنكي شان كه آخرش حتمن به رختخواب ختم مي شد گوش مي كرد. س شامش را خورده بود و خواب بود و من هم داشتم با دوچرخه ي خوشگلم دنبال پسرهاي گنده با دوچرخه هاي غول پيكرشان مي رفتم تا بلكه بتوانم به عضويت گروه شان پذيرفته شوم. وقتي ازشان نا اميد مي شدم دوباره برمي گشتم پيش همان دو تا پسر بچه ي همسن و سال خودم. البته به خاطر اينكه اول بهشام كم محلي كرده بودم، دق دلي شان را سرم درمي آوردند و معمولن هر شب يك جنگي با هم مي كرديم، هر شب هم يكي مان يك جايش زخم و زيلي مي شد.

شبهاي خوبي بودند. دوستشان داشتم. ديگر هيچ وقت تكرار نشدند. وقتي آمديم كرج ديدم اصلن از اين خبرها نيست. شبها همه تو خانه هايشان هستند. دوچرخه را آورديم گذاشتيم ته زير زمين و تابستان كه رسيد به من گفتند اين دوچرخه ديگر براي تو خوب نيست. ديگر مي شود مال س. هيچ كس هم نگفت كه به جايش يكي بزرگترش را برايت مي گيريم.

زير نوشت: آقا همسايه ي خوب نعمتيه واقعن. خانوم مهربون واحد بغلي مون فكر مي كنه من يه دانشجوئم كه دارم با زندگي دانشجويي سر مي كنم ( راستش موقع خريد خونه مثلن محض چونه زدن گفتيم كه دانشجوئم و تخفيف بدين و اينا، ظاهرن صابخونه قبليه به اينا گفته)، اينه كه همش هوامو داره. يه بار حليم مياره، يه بار كلي شيريني يزدي از شهرشون واسم مياره و حالا هم ديشب آمده در زده و دو تا پاكت شير آورده. منتظرم فصل انار برسه و انار يزدم واسم بياره. خلاصه آقا نعمتيه بخدا. ما كه قدرشو مي دونيم.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 12:28  توسط   | 

آن سالها

ما هيچ وقت وضعمان بد نبوده است. حتي هميشه باباي من از بقيه دامادهاي بابا بزرگم پولدارتر بود. تا جايي كه يادم مي آيد در تمام عمرمان هشت ماه مستاجر بوديم، آنهم وقتي بود كه بابا از شهرمان به كرج منتقل شده بود و هنوز فرصت نكرده بود خانه هاي توي شهر خودمان را بفروشد و به جايش توي كرج خانه اي بخرد.

شغل بابا هم هميشه چيزي در حد متوسط به بالا بود، تا يك زماني كه يادم مي آيد معاون بانك بود و از يك سالي به بعد هميشه رئيس بود. مامان هم كه معلم بود. البته من در عالم بچگي خودم بيشتر دوست داشتم كه مامان دبير بود، دبيرها كلاسشان بالاتر بود. وقتي مي گفتند مامانت معلم چه كلاسي است و من بايد مي گفتم اول ابتدايي، كمي خجالت مي كشيدم. انگار كه مثلن گفته باشم سوادش در حد كلاس اول ابتدايي است. سالهايي كه چهارم و پنجم را درس مي داد كمي راحت تر بودم.

تا سالهاي سال ماشينمان يك پيكان كارلوكس كرم رنگ بود و حتي پخش نداشت، فقط يك راديو داشت كه گاهي با بدبختي صدايي ازش در مي آمد. آن موقع ها من هر ماشين ديگري را غير از پيكان دوست داشتم و احساس مي كردم كه دوستم كه بابايش پژو دارد يا عمويم كه فيات دارد، چقدر خوشبختند. بالاخره يك زماني توانستيم بابا را قانع كنيم كه پيكانمان را بفروشد و پرايد بخرد. يك پرايد هاچ بك سفيد. اوايلش دوستش داشتم ولي خيلي زود دلم را زد. همه اش احساس مي كردم براي يك خانواده با سه تا بچه بزرگ توي خانه و بابايي كه رئيس بانك است، داشتن اين ماشين مايه ي آبروريزي است. بابا برعكس من فكر مي كرد كه ماشين فقط بايد باشد كه آدم را جابجا كند و مدل و قيمتش مهم نيست. البته حالا اقرار مي كرد كه پرايد خيلي راحت تر از پيكان است و در مسافرت هاي طولاني مان كمرش درد نمي گيرد. خوشبختانه پرايدمان هم زود به خرج افتاد و بابا مجبور شد مثل خيلي از آدمها براي خريد ماشين ثبت نام كند. آن موقع ها سمند تازه درآمده بود و بابا مي گفت براي ما كه تعدادمان زياد است بهترين ماشين است و صندوق عقبش بزرگ است و چه و چه. هنوز كه هنوز است دلش نمي خواهد اين سمند را عوض كند هرچند كم كم دارد خرج بالا مي آورد. راستش را بگويم هنوز هم اخلاق بچگي در من مانده است، حالا هم خيلي دوست ندارم بدانند كه ماشين ما سمند است، يك جورهايي باعث خجالت است انگار.

ما سه تا دختر بوديم با فاصله هاي سه و چار سال و آخري هم كه ظاهرن بچه ي ناخواسته بود، دختري بود با فاصله پنج سال از خواهر قبلي خودش. همين كه همه ي ما دختر بوديم خودش كمي مايه آبرو ريزي بود. تمام عموها، خاله ها و دايي ها، همه شان فقط يكي يك دختر داشتند و بقيه بچه هايشان پسر بودند. كوچك كه بودم نمي دانستم دختر بودنمان را تقصير بابا بيندازم يا مامان. بهر حال هميشه توي مدرسه يا تولد دوستهايم وقتي معلم يا مامان فضول يكي از بچه ها مي پرسيد چند تا خواهر برادريد؟، من با خجالت مي گفتم چهار تا خواهر و حداقل در پنجاه درصد موارد يك آخي! مي شنيدم يا اينكه يعني هيچي برادر نداريد؟ خوب گه سگ! اگر برادر داشتيم من احمق بودم كه بگويم چهار تا خواهر؟ همين احساس دلسوزيشان،  روزم را خراب مي كرد. حالا البته آن وقتها چه مي فهميدم كه يك جمله مي تواند روز آدم را خراب كند؟ هان؟ همان موقع ها خيلي جدي به مامان مي گفتم اگر دوباره بچه دار شود بچه را مي برم لب باغچه و سرش را مي برم. خيلي جدي ها!

خانه مان در شهرستان دو طبقه بود. طبق بالا مستاجر بود و من هميشه فكر مي كردم مستاجرهايمان از خودمان پولدارترند. حتي يك خانه ي قديمي ديگر هم در يك جاي ديگر شهر داشتيم. از آن قديمي ها كه وسطش يك حاط بزرگ بود و بالا و پايين حياط ساختمان بود و توالت يه گوشه ي حياط و دو تا باغچه بزرگ با درختان سيب و اينها. حالا اگر بود دوست داشتم بروم توي همان زندگي كنم اما آن موقع ها خجالت مي كشيدم كه يك همچين خانه ي قديمي مسخره اي هم داريم. داشتم مي گفتم كه طبقه بالايمان مستاجر بود و من هميشه دوست داشتم ما جاي آنها بوديم. وسايلشان نوتر و شيك تر از ما بود. آن موقع ها بخاري هايمان نفتي بود و گاهي،صص موقع روشن كردن چنان سر و صداي وحشتناكي داشتند كه من هنوز هم از بخاري و آبگرمكن مي ترسم. دختر آخري اواخر مهر به دنيا آمده بود. هوا كم كم سرد شده بود. بخاري ها براي خانه ي بزرگ ما با آن بچه كوچك ريقوي ونگ ونگو جواب نمي داد. خانه اينطوري بود كه دو تا اتاق خواب بزرگ داشت كه توي يكي تخت خواب مامان بابا بود و توي آن يكي يك تخت يكنفره براي خواهر بزرگ و يك تخت مثلن فانتزي مربع مانند دو نفره براي من و دختر سوم، يك هال با يك اتاق پذيرايي بزرگ كه با يك دكور چوبي شبيه به لانه زنبور از هال جدا مي شد. شايد آن موقع ها نفت كم بود. چون يادم مي آيد كه تمام دكور چوبي را با پلاستيك پوشانده بوديم و توي هال كرسي گذاشته بوديم. اتاق پذيرايي يك چيزي شده بود مثل قطب شمال. الان اگر جايي بروم كه كرسي باشد چنان مي خزم به زيرش كه به زور بايد بيرونم بياورند اما آن موقع ها همين كرسي برايم از مصاديق! بي پولي بود. فكر مي كردم حتما وضعمان آنقدر خوب نيست كه همه خانه را پر از بخاري كنيم و بايد اين لندهور را بگذاريم وسط هال و مهمان كه مي آمد، (گفتم كه چهارمي تازه به دنيار آمده بود و ملت براي ديدنش مي آمدند: همسايه ها، فاميل، همكارهاي بابا و مامان) آبروي آدم از اين شكل مسخره خانه مي رفت. البته لايد آن وسط فقط آبروي من مي رفت، چون ظاهرن بقيه مشكلي با كرسي و ظاهر خراب شده خانه نداشتند. يك روز كه همكارهاي مامان آمده بودند خانه مان و معلمم هم با آنها بود، فردايش توي كلاس يك چيزي راجع به نفت و بخاري و كرسي و اينها از من پرسيد و بعدش يك آخي! گفت. آنروز هم روز من خراب شد با همان آخي!

 

زير نوشت: اين روزها از شوك رفتن همخانه اي درآمده ام. با هم حرف زده ايم. خانه اجاره كرده و كلي وسيله خريده. گمانم هر چقدر پول با خودش برده ته كشيده و ديگر بايد منتظر پول دانشگاه باشد. بايد شهر گراني باشد كه اجاره يك خانه فسقلي يك خوابه اش ماهي 900 دلار آب مي خورد. خيالم از سر و سامان گرفتنش راحت شده است و حالا ديگر بايد كاسه كوزه م را جمع كنم و آخر هفته سري به ايالات شمالي بزنم. دلم سخت هواي آن شهرك خلوت و بالكن رو به دريا و ساحلش را كرده است. هيچ چيز با خودمان نمي بريم. قرار شده است برايمان ماهي دريايي بياورند و روزي يكبار صبح اول وقت برويم بازار روز جويبار. ميداني كه عاشق ولگردي توي اين چند شنبه بازارهاي شمالم من.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 11:19  توسط   | 

آش پشت پای همخونه ایم!

 

كم كم داره دير مي شه. همين روزاس كه بايد برم ميدون انقلاب يا تجريش، بشينم يه دل سير آش بخورم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 13:35  توسط   | 

ساعت كار كم شده، مي شود كه باز هم از هشت تا چار بياييم اما معلوم است كه دلمان نمي خواهد حمالي مفت كنيم چون يك ساعت اضافه صبح و دو ساعت بعد ازظهر به هيچ انگاشته مي شوند. نه اضافه كار نه غيبت. خب ما هم كه ديگر رسمن تبديل شده ايم به كارمنداني بالفطره، اينست كه سر ساعت نه مياييم و سر ساعت دوي بعد از ظهر هم مي رويم. تازه من خودم امروز كشف كردم كه مي شود ساعت دو بروم خانه، چيزي بخورم (با اين اوضاع معده امسال روزه بي روزه، همينجا بگويم كه ريا نشود)، لباسشويي را روشن كنم، به بوته ي فلفلم كه هر روز خدا مثل چي بايد آب بخورد آب بدهم، چرتي بزنم و اگر خوابم نمي آمد، بروم حمام. بعد دو سه دقيقه قبل از ساعت چار راه بيفتم سمت شركت. حالا ديگر دارم اضافه كار پر مي كنم و حتمن آخر برج پول خوبي به جيب مي زنم. پوووف.

ظاهرن هيچ جورابي نمانده بود كه بپوشم، همه را ريخته بودم توي لباسشويي. يك جفت جوراب سفيد اسپرت از توي كمد برداشتم كه با كفش ورزشي بپوشم مثلن. الان نگاه كردم ديدم كفش تق تقي خانومانه م پامه با همون جوراب سفيد اسپرت. يعني خوش لباس تر از من پيدا نمي كنيد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 17:29  توسط   | 

من از این پیغام* متنفرم!

كم آورده ام. جمله هايم براي دلداري دادن ته كشيده است. من هم همپايه ي تو هراس دارم و اضطراب. كاش اين روزها زودتر بگذرد. كاش يك وقتي به اين روزها بخنديم. به اين ترس و وحشتي كه مي ريزد توي معده ي من و قلب تو.

 

*: در حال حاضر پرونده شما در حال پردازش ميباشد, هر اطلاع جديد به وب سايت پست خواهد شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 18:12  توسط   | 

این منم!

 بزرگ می شویم و دلمان سنگ تر می شود و تحملمان بیشتر و احساسمان به فاک فنا می رود. دل، بی قراری به هنگام دیدار را فراموش می کند، تحمل، در هر جدایی قدرتش را به رخ می کشد و احساس، فقط با نیاز تن به اوج می رسد. از حافظه که دیگر حرفی برای گفتن نمی ماند.

بزرگ می شویم و یاد می گیریم که نداشته هایمان یا از دست داده هایمان را با هر چیز و هر کس دم دست جبران کنیم. این است که یک روز می بینیم تمام ضد ارزش ها، ارزش شده اند و فرسنگها از خط قرمزهایمان دوریم و دیگر بازگشت به روزهایی که هنوز چیزی با عنوان مقدس و پاک و ارزشمند وجود داشت، آرزوی محالی است همپای ده سال جوان شدن و دوباره همه چیز را از نو آغاز کردن.

بزرگ می شویم و توجیه بزرگترین و بهترین سلاحی می شود که برای جنگ با هر کس و حتی خودمان به دست می گیریم. حالا که عشقی نیست، بگذار با این تازه وارد که اتفاقن بیشتر از هر کس دیگری همراه و همپای لا ابالیگری ماست، جسم و روحمان را به اشتراک بگذاریم. می گذرد، دائمی نخواهد بود.

بزرگ می شویم و یادمان می رود که روزمرگی های ما هنوز با اعتقاد آنها که بزرگمان کرده اند، فاصله ای طولانی دارد. این است که کم کم فراموش می کنیم که مانند همه ی این سالها برایشان نقش بازی کنیم. شاید خسته ایم از این همه وارونه نشان دادن خودمان.

بزرگ می شویم و اطرافمان خالی می شود از آنهایی که باید باشند و پر می شود از آنها که نباید. آنقدر که گاهی باید روزها صبر کنیم تا خلوتی دست دهد، خالی از همه آنهایی که دلیل بودن هر کدامشان پر کردن خلاء ی است که جای خالی کسی بوده است.

بزرگ می شویم و روحمان فاحشه می شود.

بزرگ می شویم و مرگ یکی از آرزوهایمان می شود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 22:45  توسط   | 

برگشته از فرودگاه

 چراغهاي خانه خاموش است. پنجره باز است. پرده مي رقصد. بوي نم باران چند دقيقه پيش، پيچيده است. من روي زمين نشسته ام و به ديوار تكيه داده ام. همين نيمه شب بود. چند ساعت پيش. برديمت، رسانديمت و برگشتيم. همه ي خانواده ات و من! رفتنمان به لودگي و مسخره بازي گذشت كه ناراحتي مان را نبيني و برگشتنمان به ريز ريز گريه كردن. حالا نشسته ام اينجا و بلند بلند گريه مي كنم. براي تو كه رفته اي. براي خودم كه مانده ام.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 13:20  توسط   | 

چگونگي گشودن باب آشنايي با همساده هاي خود!

صابخونه گفته بود كه مدير ساختمون خانوم فلانيه كه واحد يك مي شينه و خيلي هم حواسش به رفت و آمدا و اينا هست. واحد بغلي يه مادر و دو تا بچه ي زرتشتي خيلي خوب مهربونن و واحد روبرويي يه آقاي سيا سوله ي (سياه پوست به زبان بدآموزي) سنگاليه كه تنها زندگي مي كنه.

 جناب مدير ساختمونو يه دو سه باري كه يه سيبيل كلفتي باهام ميومد تا وسايلمو بياره يا توري پنجره رو بچسبونه و ....، پشت پنجره ي آشپزخونه ي رو به حياطش ديده بودم در حال چوب زدن زاغ سياهم. يه روزم پا شد اومد دم در و دعوتم كرد كه برم خونه ش يه سري وسايل نو دست نخورده داره و چون داره از اين ساختمون ميره، اگه به دردم مي خوره بخرم ازش. لامصب اين ماگاي تبليغاتي شركتا رو هم گذاشته بود واسه فروش! همونجا بود كه بحث كشيد به شلوغياي بعد از انتخاباتو و از چيزايي كه گفت توي دلم خوشحال شدم كه اينا دارن تا بيست روز ديگه از اين ساختمون مي رن.

جناب آقاي سيا سوله رو يه روز صبح كه مي رفتم سر كار ديدم. لبخندي به هم زديم و اومدم خودمو گه كنم بهش گفتم گود مرنينگ! مرتيكه نه گذاشت نه برداشت، برگشت گفت سلام، خوبي؟

اون خانوم زرتشتي مهربون رو هم يه شب ساعت ده و نيم كه يه سوسك ترسناكي تو خونه پيداش شده بود ديدم كه اومد و سوسكه رو برام كشت. نه كه فكر كنين من مث بدبختا رفتم در خونه شون و گفتم من همساده جديد تونم، اسپري سوسك كش دارين  و اونم از قيافه زار و رنگ پريده من دلش برام سوخت و مجبور شد بياد ترتيب سوسكه رو بده؟ نه آقا جان. خودش اومد با كلي  اصرار.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 12:37  توسط   | 

آدمی هستم (البته اگه بشه گفت آدم!) که محاسباتم بیش از انتظارم درست از آب در اومده.
+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 7:58  توسط   | 

تمام زورم رو زدم كه بتونم مث يه دختر سرشاز از احساس و عاطفه عمل كنم. بايد مي رفتم وسايلمو از خونه دوستم (همخونه ي سابق) بر مي داشتم، سر راه براش دو تا شاخه رز فانتزي ساقه بلند گرفتم. همه ي وسايلمو از تو خونه ش جمع كردم و گلهارو گذاشتم روي ميز ناهارخوري . يه دونه از عكساي خودم كه توي سفر قبلي گرفته بودم  رو برداشتم و پشت دو سه تا جمله پاكت لازم نوشتم و با پول كرايه خونه گذاشتم كنار گلدون . واسه اينكه خيلي احساساتشو جريحه دار كنم براي آخرين بار آشغالا رو با خودم بردم پايين.

يكي دو ساعت بعد كه برگشته بود خونه و صحنه رو ديده بود، انقد هيجان زده شده بود كه يه اسمس بلند بالاي پاكت لازم تر از كار خودم واسم فرستاد مبني بر اينكه: اين چند وقت حس خيلي خوبي داشتم كه وقتي ميام خونه يكي منتظرمه و باز تنها شدم و اگه اين مدت بداخلاق بودم و غر زدم و اينا ببخش و تو واقعن برام عزيزي و فيلان. می تونم تصور کنم که حتی نشسته یه دل سیر گریه هم کرده. اشکش دم دستشه کلن.

 اگه درست محاسبه كرده باشم نتيجه كارم اين بايد باشه كه پول كرايه اين ماه رو بهم پس بده و يه كادوي خوب هم واسم بياره. بله آقا. يه همچين رذل بي پدر مادري ام من!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 9:52  توسط   | 

وقتی قراره تنها زندگی کردن رو شروع کنی٬ خیلی مهمه که اولین چیزی که میاد تو ذهنت چی باشه؟ از اینکه توی یه خونه واسه خودت تنهایی بچرخی٬ آشپزی کنی٬ درس بخونی٬ بخوابی و یا هر کار دیگه ای بکنی. من اولین چیزی که می تونستم از بودن توی یه خونه تصور کنم این بود که واسه خودم تنها نشستم٬ که یهو یه سوسکی از یه جایی سر و کله ش پیدا میشه. این بود که امروز زنگ زدم یه شرکتی که بیان خونه رو سمپاشی کنن. همین.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 11:56  توسط   | 

این ماجرا تکراری نمی شود!

هر شب کلی مسخره بازی درمیاریم که فرصتی برای فکر کردن به اینکه قراره سه ٬ چار ماه دیگه بره٬ نداشته باشیم.

این روزا کارم شده این که پای حرف و درد دل و گریه زاری مامان و خواهر و برادراش بشینم و دلداریشون بدم. بیچاره ها نمی دونن که باعث و بانی رفتن دخترشون خودمم.  

زیر نوشت: هم خونه ایم هم رفتنی شد!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 9:23  توسط   | 

تو بیشتر عوض شده ای یا من؟

تو را دوست داشتم وقتي قوي بودي و موفق و سَرتَر از خيلي از آدمهاي دور و برم. حالا، اما نگاهم به تو از بالا به پايين است. دست خودم نيست. نمي توانم اينطور ضعيف، ناموفق و بلاتكليف ببينمت. نمي توانم دوستت داشته باشم. من، گاهي خيلي  بي رحم مي شوم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم فروردین 1389ساعت 9:0  توسط   | 

از فرمایشات آقا....

توی خونه مامان بزرگ من روشن بودن تلویزیون از اصول اولیه زندگیه. انگار که این زن و شوهر معتادن به روشن بودن تلویزیون. مثلن یکیشون داره تو آشپزخونه غذا می پزه٬ اون یکی هم توی حیاط داره به درختا و سبزیا و گلها ور میره٬ اونوقت این تلویزیونه واسه خودش داره قار قار می کنه. کلن هم سیستم بابا بزرگم خیلی رضاخانیه٬ یعنی که هیشکی حق نداره رو حرفش حرف بزنه. تلویزیون و کنترلش هم جزو مایملک شخصیش به حساب میاد که کسی نباید چپ بهشون نگاه کنه. صداش اذیتت می کنه؟ پاشو برو تو اون اتاق بخواب. این فیلمو دوس نداری؟ پاشو برو تو حیاط به این بزرگی بچرخ واسه خودت.

امسال موقع سال تحویل (واژه مسخره ایه ها!) خونه شون بودیم. می تونین تصور کنین که چه حالی داشتم. یکیشون داشت قرآن می خوند٬ اون یکی هم داشت با دقت و وسواس پولهای نوش رو می شمرد که به ما عیدی بده٬ بعد٬ تلویزیون آقا٬ تلویزیون روشن بود و دهنی از من سرویس شد که بیا و ببین.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 13:6  توسط   | 

تا اوايل راهنمايي همه چيز خوب بود. يعني پدرم را همه جوره قبول داشتم. محبوبترين داماد فاميل مادرم بود. سيگار مي كشيد. ديده بودمش كه با دوستانش عرق مي خورد و گاهي كه دور هم جمع مي شدند ترياكي هم مي كشيد – اين را از بوي خاصش و دعواهاي مامان مي فهميدم- اما از همان سالها ورزش ميكرد از واليبال بگير تا ورزشهاي باستاني كه ميل و تخته شنايش را هميشه توي خانه داشتيم. حالا هم ورزش مي كند. مي رود باشگاه بدنسازي و ميايد پز مي دهد كه هيكلم از از جوجه ماشيني هاي سي ساله هم بهتر است. از راهنمايي به بعد كم كم حس كردم پدرم خسيس است. هميشه مدل خرج كردنش را با بقيه مقايسه مي كردم و مطمئن مي شدم كه آدم خسيسي است.

صد بار برايمان از دوران جواني ش گفته بود. از سالهاي دبيرستانش كه معدل خودش و برادر كوچكترش يك سر و گردن از بقيه بچه هاي دبيرستان بالاتر بود. كه تابستانها براي بچه هاي تجديدي و رفوزه كلاس جبراني مي گذاشتند و پولي گيرشان ميامد. كه حتي آنقدر معروف شده بودند كه به بچه پولدارهاي شهرشان خصوصي درس مي دادند. كه به كنكور كه رسيدند از ترس مخارج دانشگاه پدرم مي رود سربازي. روستايي نزديك مشهد و عمويم مي رود دانشگاه. پهلوي شيراز. كه حقوق سربازي ش را جمع مي كرده و براي برادرش در شيراز و پدر و مادرش مي فرستاده.

حالا مي شود ديد كه اين دو برادر چقدر با هم تفاوت دارند. پدرم بعد از سربازي پيشنهاد اداره فرهنگ را براي معلمي رد مي كند و بي خيال دعوت نامه فلان دانشگاه هندوستان مي شود و در بانك مشغول بكار مي شود كه حقوقش خوب بوده است. عمويم بعد از دانشگاه چند شغل دولتي آبرومند مثل كار در بانك  مركزي را بخاطر كار زيادش ول مي كند و در تنبلخانه ترين وزارت خانه ممكن مشغول بكار مي شود.  بقول بابا، عمويم هر چه در مياورده مي خورده اما پدرم پس انداز مي كرده. ما همه مدرسه هاي دولتي مي رفتيم بچه هاي عمويم مدرسه هاي پولي. پدرم هميشه دنبال اين بود كه براي تك تك بچه هايش آپارتماني بخرد كه پشتوانه روز مبادايشان باشد، اما عمويم هميشه ي خدا يا مدل ماشينش را عوض مي كرد يا اينكه همان يك خانه ش را مي فروخت و آپارتمان كوچكتري در جاي بهتري مي گرفت. هميشه اين سالها پدرم با سيستم اقتصادي برادرش مشكل داشت. هميشه سر اين موضوع با هم جر و بحث مي كردند و هيچكدام مدل زندگي آن يكي را نمي پسنديد. اما من هميشه طرفدار عمويم بودم. ترس پدرم را از روز مبادا و آينده سختي كه ممكن بود انتظار بچه هايش را بكشد درك نمي كردم. مواقع زيادي كه سر اين مسايل با هم دعوا مي كرديم به ش مي گفتم كه من هيچوقت راه تو را ادامه نمي دهم. بزرگ كه شدم كمكت را قبول نمي كنم. ترجيح ميدهم دخل و خرجم يكي باشد ولي همه اش به فكر روز مبادايم نباشم. يادم مياد كه مي گفتم اصلن هيچ چيز از ارث و ميراث تو نمي خواهم. معمولن چيزي نمي گفت ولي معلوم بود كه بيشتر از بقيه نگران من است. ميدانست كه آدم ولنگاري م. يلخي و الكي خوش. اين بود كه زودتر از همه خانه اي را براي من خريده بود به نامم كرد. شايد فكر مي كرد موقع تقسيم ارث و ميراث باز از آن نطق ها بكنم و بقيه سهمم را بالا بكشند. يادم نميرود كه سال 82 وقتي از اداره ثبت آمدم بيرون تلفن زدم به ش و هر چه از دهنم درميامد بارش كردم كه يك هفته وقت مرا توي شهرداري و دفترخانه و اداره ثبت تلف كرده اي كه اين خانه را به نامم كني؟

اين چند وقت كه همه اش دنبال جايي براي خريدن مي گشتم همه اش مواظب بودم كه اندازه پولم خرج كنم. بعد هر چيزي را كه پيدا مي كردم پدرم ميامد ميديدش و مي گفت كه كوچك است، جايش خوب نيست، پاركينگ ندارد و هزار و يك دليل مي آورد كه نگذارد بخرمش. آخرين جايي را كه ديدم نزديك به يك سوم پولش را نداشتم. گفت ده تومنش را كادو مي دهم بقيه ش را هم يك جوري پسم بده. خر شدم و قبول كردم. حالا دارم سگ دو مي زنم كه پولش را يك جوري جور كنم  كه زير دينش نمانم. راستش از اينكه هر كس بيايد بگويد قدر پدرت را بدان كه اين همه حمايتت مي كند، خيلي خوشم نمي آيد. احساس مي كنم همه ي زرت و زورت هاي اين سالهايم الكي بوده. من همچنان طبق پيش بيني اش محتاج كمكش هستم.

چهار فروردين تولدش است. هيچكس هيچوقت برايش تولد نگرفته. كلن از اين رسم و رسوم تولد براي آدم بزرگها در خانه مان نداريم. يادم مياد خيلي خيلي سال پيش براي تولدش جورابي، زيرپوشي چيزي گرفتم. امسال اما دلم مي خواهد برايش كادو بگيرم مثلن يه كفش درست درمان جنتلمنانه. ولي دوست ندارم فكر كند دارم پاچه خواري اش را مي كنم بابت اين بيست سي ميليون. شاید باید بگذارمش برای چند وقت بعد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 10:34  توسط   | 

خبيث كه منم!

سابقه ي سوء استفاده ي بدآموزي از پيمانكاران بيچاره كه خاطرتون هست؟ توي كلاسمون يه همكلاسي داريم كه از قضا توي يكي از شركتهاي پيمانكاريمون كار مي كنه. حالا بماند كه طرف اصلن تو اون بخشي كه به ما مربوط ميشه نيست و خودش مدير يه بخش ديگه س (بيشتر از اين نمي تونم باز كنم قضيه رو چون شركتشون خيلي معروفه، راحت لو ميره) ولي اين موضوع اصلن دليل نميشه كه آخر هر ماه بابت اشكالايي كه توي صورت وضعيتاشون هست يه غري به اين بيچاره نزنم. آقا نشون به اون نشون كه واسه پروژه درس تجارت بين المللي كه واقعن پروژه كت و كلفت و پدر درآري بود، كلي زحمت كشيد و مطلب جمع كرد و سرچ كرد و داده درآورد و نتيجه گيري كرد و ... خلاصه يه پروژه بيست سي صفحه اي آماده كرد و، بله، درست حدس زدين،  اسم منم كنار اسم خودش روي صفحه اولش نوشت. نمي تونم واستون شرح بدم كه چه لذتي رو دارم امروز بخاطر اين سوء استفاده از اين بنده خدا تجربه مي كنم. بيشتر بچه هاي كلاس همچنان دارن تو سر و كله ي خودشون مي زنن واسه اين پروژه.

زير نوشت: مي دونم آقا. خبيث كه منم! فحش ميدي چرا؟

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 16:58  توسط   | 

اين ديگه كيه؟!

از بچگي نسبت به مقوله جنسيت حساس بودم. يه پسر همسايه داشتيم كه همسنم بود و هميشه با هم بازي مي كرديم، هميشه هم بابا مامان بازي. يه بار كه اومده بود خونه مون، بهش گفتم شورتتو درمياري ببينم از كجات جيش مي كني؟ از من اصرار و از اون انكار. آخرش خودم شورتشو گرفتم و كشيدم پايين. همين موقع (بله دوستان دقيقن همين موقع! سلام رضاي قاسمي) مامانم درو باز كرد و ديد كه پسره جلوي من شورتشو كشيده پايين و كون لخت وايساده. مامانم با عصبانيت يكي زد پس كله پسره و كلي دعواش كرد كه به مامانت ميگم و پسره بي ادب و از اين حرفا. پسر بيچاره هم گريه كنان رفت بيرون. منم به محض اينكه اون رفت دويدم سمت مامان و پاهاشو بغل كردم و خودمو زدم به گريه كه مامان اين پسره خيلي بي تربيت بود. دوستش ندارم. مامان بيچاره م هم كلي نوازشم كرد و دلداريم داد كه نترس ديگه نميزارم بياد و اينا!

از بچگي نسبت به مقوله سكس هم حساس بودم. از همون قبل از ابتدايي كه فهميدم مامان بابام با همديگه، بله!، همش مواظبشون بودم كه سر بزنگاه مچشونو بگيرم. اوايل ابتدايي كه بودم خيلي از شبا سعي مي كردم خواب نرم و بيدار بمونم ببينم خبري ميشه يا نه. گاهي كه خبري مي شد يواشكي پا مي شدم ميرفتم در اتاق خوابشون گوش واي ميستادم. يادمه يه شب، نصفه شب يهو همين جوري بيدار شدم ديدم از بيرون اتاق صدا مياد. بدو رفتم بيرون ديدم مامانم لخت لخت چسبيده به ديوار و بابام هم لخت لخت چسبيده به مامانم. همينطوري بر و بر نگاشون مي كردم. بدبختا نمي تونستن تكون بخورن! فقط بابام تند تند مي گفت برو تو اتاقت، درو ببند. گفتم برو تو اتاقت. اما مگه من از جام تكون مي خوردم!

زيرنوشت: چرا اينجوري نگام مي كنين؟ اينا خاطرات من نيس كه؟ خاطرات يكي از دختراي همكلاسيمه!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 16:42  توسط   | 

خب عزيز من؟ مادر من؟ بد موقع سر و كله ات پيدا شد ديگر. اصلن مي داني؟ هميشه همينطور است. دقيقن همين موقع ها پيدايتان مي شود.

بدآموزي اصولن آدم بي جنبه اي است كه اگر قراري داشته باشد، هول مي شود، استرس مي گيرد و عصبي و خر مي شود. آنوقت است كه توي خيابان سرش را مي اندازد پايين و تند و تند راه مي رود و زير لب به اينهمه ماشين و شلوغي خيابان و رئيسش كه نيم ساعت بيشتر نگهش داشته و آدمي كه محل قرارشان را جاي به اين مزخرفي تعيين كرده، بد و بيراه مي گويد. بعد، يكهو اين وسط كه رسيده به خط كشي وسط خيابان و مي خواهد تا چراغ قرمز نشده، از آن رد بشود صداي تو را مي شنود. بله! يك پيرزن كوچولوي مچاله ي دوست داشتني با كلي بند و بساط توي دستت كه داري يك چيزهايي مي گويي. حالا توي اينهمه سر و صداي بوق و ماشين و شلوغي كله ي من، مگر صدايت را مي شنوم؟ همينطوري دارم نگاهت مي كنم كه دستت را دراز مي كني و دستم را مي گيري. آها. فهميدم بايد ببرمت آنور خيابان؟ مي كشمت به سمت خودم. چراغ كم كم دارد قرمز مي شود. سرعتت مانند بچه ي تازه راه افتاده است. عصبي ام. ديرم شده . وسط خيابان خم مي شوم. بغلت مي كنم و قبل از اينكه چراغ قرمز شود با سرعت مي روم آن سمت خيابان. چقدر سبكي. چشمهايت گرد شده است. به اصطلاح خودمان منگل شده اي. مي رسيم آنسمت خيابان. مي گذارمت زمين و عذر خواهي مي كنم كه ببخشيد خانوم من خيلي عجله داشتم. چراغم داشت قرمز مي شد. مي مونديم اونور. طوريتون نشد؟ دردتون نيومد؟ هنوز داشتی تشكر مي كردی و جد و آبادم را دعا مي كردی كه من بيست متري جلوتر بودم و همچنان هول و عصبي و پراسترس، داشتم تند تند مي رفتم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 8:30  توسط   | 

دو روز پيش سي و سه ساله شدم. نترسيد بابا! آنقدر ها هم چيز وحشتناكي نيست. يعني خيلي فرقي با دو سه سال قبلش ندارد مگر اينكه اين وسط يك اتفاقي افتاده باشد. مثلن زني گرفته باشي، شوهري كرده باشي، بچه اي بدنيا آورده باشي، از پايان نامه ات دفاع كرده باشي، پذيرش گرفته باشي، مهاجرت كرده باشي، اقامت گرفته باشي، ستاره دار شده باشي، زندان رفته باشي، كسي ت را از دست داده باشي و .... وگرنه يكسال بعدتر چيزي توي همان مايه هاي يكسال قبلتر است. گاس كه امسال آدم غمگين تر است و چگالي افسردگي اش بيشتر. همين.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 15:36  توسط   | 

دروغ چرا؟ من تا حالا يك ف.احشه ي راستكي كه شكل و شمايلش عين توي فيلما باشه نديده بودم. يعني مثلن يك بار كه شيراز بودم حوالي معالي آباد، آقاي دوست يه خانومي رو كنار خيابون نشونم داد و گفت كه اين ف.احشه است. خب منم چون مي دونستم كه آقاي دوست در اين موارد بسيار حرفه اي و متبحره، حرفشو قبول كردم. اون خانومه جوون بود با موهاي خوشرنگ، آرايش زيبا ولي خوشايند و تبرج و البته بسيار س.ك.سي. اما اين يكي كه شب جمعه كه رفته بوديم بيرون شام تولد همخونه اي رو به دوستامون بديم، توي سعادت آباد كنار خيابون نزديك ميدون وايساده بود، يه جور ديگه بود. حتي من كه معولن توي خيابون به چيزي توجه نمي كنم از دور متوجهش شدم. يه زن لاغر حدودن چل و پنج ساله سبزه با صورتي استخوني و آرايشي وحشتناك. مثلن شبيه جادوگراي توي فيلما يا يه همچين چيزي، با يه چادر مشكي كه براش كوتاه بود و كفشاي پاشنه بلندي كه هيچ رقمه با اون چادر كوتاه جور در نمي اومد. همينجوري سر جاش وايساده بود و هي به اطرافش مي چرخيد و چادرشو باز مي كرد. تنها چيزي كه مي شد در موردش بگم اين بود كه ترسناك بود، خيلي. يني من هر بار كه نگاهش بهم مي خورد مي ترسيدم ازش. نمي دونم چرا؟ هيچ حسي توي صورتش نبود، هيچ حسي. فقط بد نگاه مي كرد، همين. دوبار از كنارش رد شديم و بعد كه سوار ماشين شديم و از اونجا گذشتيم، ديگه نبود. رفته بود. يني برده بودنش.

دوس داشتم كه باهاش حرف مي زدم، اگه اون ترس لعنتي بهم اجازه مي داد.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 10:2  توسط   | 

 

مدتهاست که شبها موقع خواب صدای آرام نفسهای کسی گوشهایم را قلقلک نداده است.

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 9:48  توسط   | 

امروز روز گهي است. ديروز هم همينطور. اصلن از يك هفته پيش تا الان همه ي روزها گه بوده اند. هر چقدر هم كه سعي كرده ام خودم را بي خيال و الكي خوش و كس خل نشان بدهم، آخرش لبريز شدم. انگار كه دو سه وعده افسردگي پيش از پريود را يكجا بمن تزريق كرده اند. شيريني تقلب هاي سر امتحان، مسخره بازي سر بوته فلفل تازه بدنيا آمده ي هفت ميليمتري، تولد هيجان انگيز برادر زاده يك كيلو و هشتصد گرمي همخونه اي بعد از انتظاري چندين ساله، نشانه هايي مبني بر پيدا كردن آپارتماني در حد و توان پول ناقص! من كه شوهر خواهر محترم مرتب يادآوري ام مي كند معامله ي شيريني ست و نبايد از دستش بدهم، نزديك شدن تعطيلات بهمن ماه و لابد انتظار ديدن خوشحالي من بابت برنامه ريزي هاي جور واجور براي رفتن به سفر و ... هيچكدام نتوانستند اين عصبانيت، افسردگي و احساس بدبختي اي كه گريبانم را گرفته بود و مدام سعي مي كردم پنهانش كنم، را از ميان بردارند.

مي داني؟ من اگر اينجا بمانم چند سال بعد كه مثلا قرار است جاي رئيسم را بگيرم، حتمن تبديل شده ام به يك آدم عقده اي تنگ نظر مريض. ( مثل آن استادي كه روزي آمده بود سر كلاس و گفته بود: من پدرم در آمده تا دكتري بگيرم، پدر همه تان را در مي آورم!) شايد همين الان هم كه دارم اينها را مي نويسم، شده باشم. خب وقتي توي ذهنم ميايد كه اگر فلاني كه بعد از يك هفته هنوز نامه ي ناقابل گواهي اشتغال بكار مرا نداده است( با اينكه چندين بار به اش گفتم جناب آقاي ديوث سگ پدر!، من فقط چند روز براي ارائه اين نامه به سفارت آن كشوري كه لابد آنها هم جانوراني از جنس شما هستند كه چند سال است ياد گرفته اند ايراني ها را جزو آدم حساب نكنند و براي دادن ويزا هزار جور قر و قميش بيايند، وقت دارم) تصادف كند يا مثلا چه ميدانم يكهو يك چيزي اش بشود، بجاي اينكه مثل يك انسان (نرمال) ناراحت شوم، دلم خنك مي شود و نفس راحتي مي كشم.

مي داني؟ از اينكه مجبورم به همين راحتي نقش گوسفندي را بازي كنم كه در اينگونه مواقع بايد بگويد خب نشد ديگر، كاري كه از دستت بر نمي آيد، بگذارش براي يك وقت ديگر، حرصم مي گيرد و آنوقت تنها كاري كه از دستم بر مي آيد اينست كه زل بزنم توي صورتش و فحشش بدهم، آنهم از نوع بي ناموسي اش، ... البته توي دلم.

زيرنوشت يك: فكر كن كه آمده اي اينجا و بعد مستقيم توي چشمت نگاه مي كنند و مي گويند قانون گذاشته ايم كه تا چار ماه يك پايه حقوق ازت كم كنيم. چرا؟ چون قبلا در آن گورستان كار مي كرده اي و پول زيادي مي گرفته اي. يكي پيدا شود و منطق اين جمله را به من نشان دهد لطفا. جوك نمي گويم به خدا. حقيقت محض جاري در همين شركت عريض و طويل مان را خدمتتان عرض مي كنم.

زير نوشت دو: شايد دليل عصبانيتم خيلي لوس و از سر سيري شكم به نظر بيايد اما اينها را اينجا مي نويسم تا بعدن ها  يك روزي كه زندگي اينهمه مزخرف و گه مال نبود، بيايم و به اين نوشته ها بخندم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 13:30  توسط   | 

صرفا برای حوا

ايميل زده كه سعي مي كنم زود برگردم بشرطي كه بازم منو ببري آقا شاپور! يعني كه از بين كافه پاريس و كافه نادري و سينما عصرجديد و مراسم شام غريبان منيريه كه با هم رفتيم، ساندويچ كثيف شاپور بلوار كشاورز بيشتر بهش مزه داده.

يعني که به همين راحتي ميشه با يكي كه اونور دنياس دوس شد و بعد كه مياد اينجا كلي با هم قرار گذاشت و رفت اين ور اونور. طبق معمول هم اولين جايي كه بردمش كافه پاريس بود، بعد چون يادم بود كه يه بار توي يكي از پستاش گفته دوس داره بياد ايران و بره كافه نادري، خب اين شد گزينه بعدي. اما براي بار سوم كه خواستيم بريم بيرون تصميم گرفتم بهش ساندويچ كثيف بدم. بنابراين رفتيم ساندويچي شاپور بلوار كشاورز. حالا بماند كه تيپ و قيافه ي اين دختره ي خوشگل هيچ رقمه به اون جا نمي خورد با اون پالتو و جوراب شلواري و تبرج (اصن يه وضعي!)، اما رفتيم و يه ساندويچ ماكاروني، يه بندري و يه قفقازي گرفتيم، شاپورم هم سه تاشو واسمون از وسط نصف كرد و با دو تا نوشابه رفتيم اون ته مغازه و دلي از عزا درآورديم. بماند كه چقدر سر نبودن دستمال كاغذي خنديديم و چقد اون آقا پيره هيزامولايي مي كرد و  چقدر دسشويي ش كثيف بود و چقدر راه پله هاش چرك گرفته بود، مهم اين بود كه ساندويچاش خوشمزه بود. حتي من كلي حرصم گرفت كه چرا زود سير شديم و نمي تونيم سفارش يه ساندويچ مغز و زبون بديم!

يادت باشه دفعه ديگه كه خواستي بيايي تابستون باشه، بعد دو تايي يه سفر يكي دو روزه بريم شمال، گيلان. ال خوردن غذاهاي محلي. خب؟

زیر نوشت: حالا برو به زندگي ت برس. به كلاس دف ت، کلاسای مدرسه ت٬ خوندن کتاب GMAT، پختن اون كيك هاي خوشمزه ي شب امتحان براي شهرزاد، سر زدن به ماماني و خريد از اون بقاليه كه توش بوي همين بقالي هاي اميريه و منيريه رو ميده. برو دختر جون.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 15:3  توسط   |